تبليغاتX
خلوت شبانه

چند مدتیه که دستم هیچ جوره به نوشتن نمیره .حتی حوصله نمیکنم برای رفع تکلیف هم که شده چهار تا خط خطی ناقابل برای مشق کلاسهای زبانم بکنم تا سر کوفت استاد بنده نواز نثار حال مبارک نشه .خُب چه میشه کرد اینم حال این روزهاست دیگه .الان هم فقط برای خالی نبودن عریضه و اینکه دوستان نازکتر از برگ گل بنده بدانند که آره این بابا هنوز زنده ست و به این راحتی ها جان تقدیم عزراییل خان نمیکنه نوشتم و شرمنده اخلاق تمامتون هم هستم که بی معرفتم .البته برای اینکه حال و هوای بهار توی این هوای خزان زده زنده بشه چند تا عکس هم گذاشتم از بهار 88 که....(خودتون ببینید)

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:59 توسط علی |

من ؛

اعتراف میکنم که هرگز در این عمر سپری شده اعتراف نکرده ام .

من ؛

اعتراف میکنم که بدون هیچ علت و دلیل خاصی و یک شبه بر اثر اتفاقاتی ساده لب به اعتراف گشوده ام .

من ؛

اعتراف میکنم که قصد کرده ام پس از اعتراف ، آن را زیر پا نگذارم.

من ؛

اعتراف میکنم که هویت تمام این سالهایم را با این اعتراف زیر سئوال میبرم.

من ؛

اعتراف میکنم که از پس این همه سال سپری شده هرگز وجود نداشته ام ...!!؟

پ.ن : ماه میهمانی خدا مبارک بادتان .التماس دعا.

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 19:56 توسط علی |

شب آشیان شب زده           چکاوک شکسته پر

رسیده ام به ناکجا                مرا به خانه ام ببر !

کسی بیاد عشق نیست       کسی به فکر ما شدن

از آن تبار خود شکن              تو مانده ای و بغض من !

از این چراغ مردگی               از این بر آب سوختن

از این پرنده کشتن و             از این قفس فروختن

چگونه گریه سر کنم             که یار غمگسار نیست

مرا به خانه ام ببر                که شهر شهر یار نیست !

مرابه خانه ام ببر                 ستاره دلنواز نیست

سکوت نعره میزند               که شب ترانه ساز نیست

مرا به خانه ام ببر               که عشق در میانه نیست

مرا به خانه ام ببر              اگر چه خانه خانه نیست ...

                                                                  "  ایرج جنتی عطایی "

پ.ن ۱ : چند شب پیش مستندی از کوچ پرندگان دیدم .به این نتیجه رسیدم پرواز بهترین حس دنیاست ...

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 22:51 توسط علی |

دلتنگی واژه ای دیر آشناست برای من و تو ، و هر یک از ما به گونه ای احساسش کرده ایم .

شاید دلتنگ برای یک عزیز ، یک رفیق ، یک روز ، یک خاطره  و گاه گاهی برای خودمان .

آری این روزها چنان دلتنگ من شده ام که اگر خود کرده ها مجالم میدادند تمامی قید و بندها را پاره میکردم و از فرعی ترین جاده ی زندگی به دنج ترین زاویه ی دنیا میرفتم تا به رسم صوفیان  تنها با مکاشفه و شب بیداری این من که حتی نیم من هم نمی شود در جایی که نا کجا می نامندش به دور از هر دلبستگی خاکی و آدمی زاده با آن همه دک و پز و «-یسم» و «–یست» مان که گاه چون نان شب واجبند بیابم تا شاید ذهن مشوشم که همچون بسیاری از پدیده های بشری روز به روز به سمت بی نظمی میل میکند به نظمی نسبتا پایدار دست یابد .

 جایی که در این بلبشو نه خبری از یک لقمه نان خشک که در خون این و آن تلیتش کرده اند و نام حلال بر آن نهاده اند و بر زیلوهای ابریشم بافت با نوکر و کُلفت سِروَش میکنند باشد و نه اثری از یک مشت گاو چران بی منطق که بر دسته ی هفت تیر هایشان نشان دمکراتها حک شده به چشم بخورد .

 جایی که خبری از من با یک صورت بی سیرت و یا  یک سیرت بی صورت نباشد و من باشم و صورت و سیرتی که گویا دو نیمه ی یک سیبند .

آه که نفسهایم هم دیگر بوی نا گرفته بس که کلمات را خرج کردم برای شنیدن گوش هایی که گنگ بودند تا جایی که نَفس کلمات هم دیگر برایم معنایی ندارند واز این همه گفتن چه نصیبم شد جز چشمهایی که تنها نگاهم میکردند و چه ها نکردم تا شاید لااقل چشمها را پر کنم اما افسوس که ندانستم که این چشمان هم پر نخواهند شد از دیدن و سرانجام تنها من بود که پامال من شد .

آری این منم که دلتنگتر ازهمیشه از درون خود را میخوانم و این بی پرواترین نداییست که در همهمه ی تمام هستی سر داده ام باشد که ...!!!

پ . ن : آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست / عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی. ‎ ( حافظ )

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:28 توسط علی |

پروانه بی تاب گلیست که برای تو چیده ام،
گل را به شاخه میبندم،پروانه ارام میشود...
شعری برای تو میچینم...

Home
Email
Night Skin