|
من تا آسمان فاصله ای ندارم... آری،من تا تو فاصله ای
ندارم... اما همین کمترین فاصله ها شوق
تو را در دلم زنده نگه میدارد... شوق آن لحظه که تن پوشت مرا به
خود میخواند تا سر بر سینه ات بگذارم و مشامم را از عطر تنت لبریز سازم... تو آسمان منی... و شوق من برای بوسه های پیاپی
پایان ناپذیر... پس... آسمانم بمان که من تا تو فاصله ای ندارم... و شوق من برای باریدن در دامان
تو بی منتها... پ.ن: تقدیم به آنکه تمام ثانیه هایم از آن اوست.
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 18:28 توسط علی حسنی
|
یادم می آید آن نیم روز را که در کنار آرامش امواج ساحل فانوس بدست آمدی و مرا از خلوتم بیرون کشیدی و فانوس را با تمام وجود در میان تمام تردید و اکراه من به دستانم سپردی و گفتی شب هنگام روشن نگاهش دار شاید که در راه بازگشت نور این فانوس مرا به این سو کشد... هرگز فراموشم نمیشود باد سردی را که از پس لمس فانوس خوش رنگ و لعابت وزیدن گرفت و پوست تنم را مور مور کرد و غرش امواجی که سرزنشم میکردند .هرگز فراموش نمیکنم که چون فانوس را روشن کردم ستارگان و ماه روی گرداندند و آسمانم را تیره تر از همیشه کردند و من تا صبح به انتظارت در کرانه بیکران ساحل ایستادم...ساکت...گاهی مغرور...گاهی بی تفاوت...گاهی خشمگین...گاهی نادم...گاهی خندان!!!...اما ایستادم...بارها خواستم فتیله فانوس را کور کنم اما با خود گفتم این رسم مردانگی نیست...ایستادم و ایستادم...بی توجه به هر رهگذری که به آن سو می آمد...آری تا صبح ایستادم... اما با دمیدن خورشید تو را در چند ده قدمی دیدم که ایستاده ای و محو تماشای ستاره ای هستی که از آسمان چیده و در مشتت گرفته ای...بیخیال از فانوس بدستی که تو آنرا بدستش دادی و حتی نخواستی به خود زحمت بدهی که از چند ده قدمی فریاد بزنی و بگویی فانوس را بگذار و برو،من خود ستاره ی راه دارم ...حتی زحمت ندادی بگویی یادم تو را فراموش...و تنها خیره شدی به ستاره ات... من فانوس را هنوز به یادگار دارم،با آنکه شعله اش را مدتهاست کور کرده ام...نامش را گذاشته ام فانوس سکوت ... و هر روز آن را برانداز میکنم تا هرگز فراموشم نشود که من به هر چه تردید داشتم به غرورم ، به طرز فکرم ، به پایبندیم و به جرات و جسارتم تردید نداشته ام ، و خوشبینم به آینده .آینده ای که شاید نزدیک باشد و یا شاید دور...
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 21:47 توسط علی حسنی
|
عقربه های ساعت روی دیوار با تمام سرعت میدویدند تا خود را به ساعات پایانی نیمه شب برسانند و این هشداری بود برای چشمانی که با تمام وجود خیره به عقربه ها مانده بودند و گوشهایی که صدای قهقهه ی دهان کف آلود زمان را گوش میدادند.حرکات مارپیچ رشته های افکاری که در هم میتنیدند تا از زیر پوسته ی محکم جمجمه راه فراری بیابند و با تمام قدرت خود را به دیواره گیجگاهها می کوفتند از ضربان رگ ها کاملا مشهود بود.نفس ها به زحمت و بریده بریده از کناره های بغضی که چون گلوله ای مسیر حلق را بسته بود فرو میرفت و بر می آمد و انتهای زبان چنان با درد درگیر بود که حتی گاها چون چوب خشکی بی حرکت میماند.صدای کوبه های مکرر ساعت ،نیمه شب را اعلام میکرد و این یعنی پایان...پایان برای چشمان خیره به ساعت که به تدریج به لرزش وادار میشدند و قطره هایی که بی صدا بر سطح صاف صورتکی که مدتها خنده ای مصنوعی بر آن نقش بسته بود راه خود را می یافتند.صدای قهقهه ها به سوتی ممتد تبدیل شده بود و به یاری افکار در هم تنیده میخواستند آخرین ضربه ها را بر دیواره های جمجمه وارد آورند.رعشه ای سخت زانوان را از کنترل خارج کرده بود و انگار خون در تمامی رگها یخ بسته بود .ناخن ها کبود شده بودند و ضعف نوک انگشتان به نهایت رسیده بود .درد از فرق سر پخش میشد و خود را با تمام قدرت به کره چشمها تحمیل میکرد و در همین حین رشته ای از میان رشته های افکار در هم تنیده زبان را به حرکت در آورد و زمزمه ای که در همان ابتدای خروج در بالشت تر شده از اشک خفه شد ؛ "کاش هرگز شروعی وجود نداشت ، کاش تمام این ناتمامها شروع نمیشد،کاش پایان دادن را..." و اینگونه هق هق اوج گرفت و نگذاشت که آخر جمله بر زبان نقش بندد که "می آموختم"... ساعت بار دیگر مطابق عادت با انطباق عقربه ثانیه شمار و دقیقه شمار بر آخرین ایستگاه ساعت گذشته و مبدا ساعت پیش رو ضربات خود را نواخت . چشمها به آرامی گشوده شد.همه اعضا هنوز در خواب بسر میبردند و گویا از جنگی که شب گذشته درگرفته بود هنوز کرخت و ناتوان بودند .به یاری دستها تن خسته از بسترجدا شد و آینه با گشاده رویی همیشگی صبح بخیر خود را اعلام کرد و چشمان لحظه ای خیره به او نگریستند و سپس بدون اعتنا از او روی گرداندند.ساعتی بعد درب خانه خروج را خوش آمد گفت ولی جوابی نشنید و درختان به ردیف در دو سمت کوچه به نشانه احترام دست به سینه ایستادند و ناظر آشفتگی هایی بودند که خود را فریاد میزدند . پاها بالاجبار تن آشفته را تا میانه های کوچه با خود کشیدند و سپس لحظه ای مکث...خورشید با خجالت از پشت کوههای مشرق زمین سرک کشید و پیشانی سرخش نمایان شد و چون شهر را در خواب دید سرش را بالاتر آورد و دل خسته همچنان در میانه کوچه به زمین خیره شده بود .رشته های افکار باز به هم میپیچیدند که ناگاه...دل خسته انگار که چیزی از ذهنش گذشته باشد سرش را به سرعت بالا آورد و ابتدای کوچه را نگریست و به همان سرعت انتها را.واین همان جوابی بود که انتظارش را میکشید."برخی پایانها را باید تنها با پیمودن مسیر و اتمام آن آموخت همچون پیمودن همین کوچه و این انتظاری بیجا بود که نخواهی شروعی وجود داشته باشد که تو هرگز به پایان نرسی و از پایان بگریزی".چشمها بار دیگر به لرزش افتاد و یک قطره اشک بر روی چهره ای که حالا واقعا لبخند رضایتی بر لب داشت ،فرو افتاد و مسیرش را انتخاب کرد. پاها بار دیگر به حرکت درآمد اما اینبار نه بالاجبار و برای حمل تنی خسته.بلکه با اختیار و به امید آنچه می توانست شروعی خوب برای پایانی بهتر باشد آنهم با ابزاری که اینک میتوان به آن گفت تجربه هر چند دردناک و همراه با آشفتگی . پ.ن۱:همیشه فکر میکردم عیار آدما به معرفتشونه حالا فهمیدم که معرفت تازه اولین پله از سنجش عیار آدماس و آخرین پله اش رو باید توی صداقتی که به خرج میدن جستجو کرد. پ.ن۲:سپاسگزار لطف همه شما هستم.حالم خوبه . خدمت میگذره و به لطف ۶ ماه کسر خدمت روز اول سال جدید خونه هستم.فکر میکنم ؛به همه چیز و مخصوصا دورانی که قراره بعد از خدمت پیش روی من قرار بگیره.
+
نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 23:8 توسط علی حسنی
|
سلام.سلامی از پس چند ماه دوری و به سلامتی تک تک دوستان عزیزم. میدونم بسیاری از دوستان در جریان نیستن که علت غیبتم گذروندن دوران اجباری وظیفه عمومیه و اینکه دلم برای همتون تنگ شده .اما چه میشه کرد جز صبر و صبر وصبر... نمیخواستم چیزی بنویسم ولی شاید هم میخواستم! ومهم اینه که حالا مینویسم و این رو نشانه ی خوبی میدونم، هر چند به یک تخلیه روحی شبیه باشه.مینویسم از روزهایی که بالاجبار ۱۰۰-۱۵۰ متر فضا کل محوطه ای میشه که توش میتونی قدم بزنی ،بخندی،گریه کنی،درد دل کنی و به غروب زل بزنی .روزهایی که نگاهت میدوه دنبال یک آشنا و شبهایی که قدر همزبون رو به مراتب بیشتر میدونی و لحظه هایی که گویا تمام افکار عالم به سمت تو هجوم میارن و تمام درست و نادرست رو سبک سنگین میکنی تا به حقیقت درستی یا نادرستیشون پی ببری .شبها و روزهایی که مال توست و از آن تو نیست و همه چیز هست و این تو هستی که نیستی و در پی تمام این بودن ها و نبودن ها یک چیز...آنهم خدایی برای تمام لحظات که به او بگویی پناه می آورم به تو و بس...واین چند خط تمام آن چیزی بود که به من گذشت در این قریب به یک ماه . پ.ن۱:خدمت دوران نسبتا خوبیه هر چند همچنان پایبند به حرفهای گذشتم هستم که تلف کردن عمره اما وسعت دید رو افزایش میده ، غرورت رو له میکنه و دلت رو فراخ . پ.ن۲:ببخشید که نتونستم به همتون سر بزنم ولی همیشه یادتون برام زندس و عزیزه.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 1:33 توسط علی حسنی
|
|